

تکه ای از سیاهی فضا به سرخی گروید و مرغ سرخ با شکوهی تمام از مخمل سیاه دریاچه خارج شد، به سوی هدهد پرواز کرد و مقابل او افراشته ایستاد.
در ابتدا از نام و نشانش پرسیدند ،گفت :" نامم فلامینگو است و از سرزمینی دور آمده ام.هم وطنانم مرا مرغ پرسش می خواندند. بدان سبب که از هر چیز و هر کس می پرسیدم. عاقبت نیز همین خوی پرسشگر من سبب شد تا مرا از دیارم اخراج کنند. پس به اینجا آمدم تا به سوالاتم بیندیشم. از دنیای بیرون پرسیدم و درون، از آسمان آبی پرسیدم و زمین سبز. پرسیدم و با هر پرسش قطره ی اشکی ریختم و اینک این دریاچه به پهنای سوالات من است."
مرغان که کاملا در حیرت فرو رفته بودند، این نام واین خوی مرغ پرسش را چون ظاهر او غریب یافتند. پرسش از چه کسی؟ به چه دلیل و به چه انگیزه؟ برای مطالبه ی کدام مقصود عالی است که این مرغ چنین برخوردی با هستی دارد؟
سرانجام باز تاب نیاورد وپرسید :" آیا سوالات بودند که تو را مجبور کردند تا به چنین مکانی سفر کنی؟ مگر سوال چه سود و منفعتی به همراه دارد که بدان جهت خود را چنین گرفتار ساخته ای؟"
مرغ پرسش پاسخ داد :" من می پرسم نه به سبب کسب منفعتی، می پرسم چرا که نمی توانم که نپرسم. این خوی اکنون چنان با وجودم گره خورده که مرگ آن مرگ وجود من است. هویت من نیز چون نامم با پرسش قرین گشته. هویت من است که پرسشگر شده و اگر روزی این خوی از من جدا گردد به یقین من موجودی دیگر خواهم بود."
طاووس گفت :" ای مرغ نادان، بدان که از دانش آن مقداری بسنده است که تو را تا بهشت نعیم پروردگارت همراهی کند. بدان که بهشت به ایمان می دهند نه به شک ونه به سوال."
جغد گفت :" فخر مفروش ای مرغ کاهل. من نیک می دانم که این سخنان و رفتار تواز روی کهولت است. تو از بی همتی است که دچار چنین احوالی شدی و بدان که آنچه می گویی همه ستری است برای آن و تو خود نیز پاسخ پرسش های خود را می دانی و این علم تو، تو را به عمل می خواند و تو البته از آن گریزانی."
مرغ پرسش پاسخ داد :" بدان که اگر چنان که تو می گویی کاهل بودم، بهتر آن بود که این خوی را ترک می کردم و در دیار خود چون هم وطنان و دوستانم به راحتی اوقات می گذراندم. ولی اکنون در این کنج دنیا، در تنهایی زندگی می کنم. گاه خود را می بینم که در فضایی تاریک معلقم. تمام وجودم را ترس فرا می گیرد. به دور خود می پیچم واین سو و آن سو را می کاوم، مگر دست آویزی بیابم تا خود را ثابت نگه دارم، ولی چیزی نمی یابم. بدان که این ترس و تنهایی بسیار ناراحت کننده است. وهرگز چنین گمان مبر که این حال و احوال با آسودگی جمع گردد."
بوتیمار پرسید :" در سوال چه لذت وچه مقصودی است، اگر همراه جواب نباشد؟ سوال همراه با شک است و شک گذرگاهی مخوف برای رسیدن به یقین. اگر سوال به پاسخ نرسد چون آن است که بر روی پلی مخروبه اقامت کنی. پلی که بر روی دره ای عمیق و تاریک بنا شده."
مرغ پرسش پاسخ داد :" تا به حال بسیار پرسیده ام و کمتر پاسخ یافته ام. اگر پاسخی نیز پیدا شده، یک پرسش از میان برده و ده ها پرسش دیگر زاییده است. واما شک، چگونه شک می تواند به یقین بیانجامد؟ من شک را چون تو گذر گاه نمی بینم. ولی با تو هم عقیده ام که این وادی، بسیار مخوف است وهر کس را یارای اقامت در آن نیست. حق با توست که در سوال لذتی نیست و من به تو خواهم گفت که نه تنها در آن لذتی نیست بلکه المی بزرگ نیز در آن نهفته است. در کودکی آن زمان که به آسمان می نگریستم، با ستاره ها در دامان شب به پرواز در می آمدم. آن حس و حال و هوا را هنوز به یاد دارم. ولی اکنون آسمان چون پرسشی عظیم است که در مقابل من قرار دارد. پرسش است که آن حس بی بدیل را از من دریغ می کند. ولی پرسیدن جزئی از من است و همان گونه که گفتم ترک آن برایم محال است."
بلبل گفت :" ای مرغ پرسش، آیا تا به حال طعم عشق را چشیده ای؟ بدان که عاشق در هر چه شک کند، در شعله ی فروزان آتش عشقی که آن را بی واسطه دردرون خود می یابد شک نمی کند. عاشق به عشق خود ایمان دارد."
مرغ پرسش پاسخ داد :" ای مرغ شیدا از تو سوالی دارم. اگر آن هنگام که از گلستان می گذشتی، نسیم در سمتی دیگر می وزید و بوی گل را به مشام تو نمی رساند، آیا باز تو عاشق می شدی؟ اگر آن روز گل هنوز غنچه ای فروبسته بود، آیا تو باز چنین عاشق می شدی؟ ای بلبل، حکایت درویش و دخت شهریار را به خاطر آر.حکایتی که هدهد در آغاز سفر برایت خواند. حکایت درویش بینوایی که خنده ی استهزاگر دختر را خنده ی شکرین معشوق خوانده بود و یک دل نه که صد دل عاشق او گشته بود. چگونه به چیزی ایمان آورم که چنین وابسته به زنجیره ای از حوادث و شرایط است، که تنها با از میان رفتن یکی از آن ها، نیست و نابود می شود؟"
جمع مرغان بار دیگر ساکت شد و در بهت و حیرت فرو رفت.
گروهی او را تکفیر می کردند.
گروهی اندک در سخنان او فرو رفته بودند و حظی از حقیقت در آن ها می دیدند.
گروهی نیز تنها نظاره گر ماجرا بودند.
بار دیگر نگاه ها به سوی هدهد رفت، تا مگر او گره کور پرسش را باز کند.


هدهد و مرغان در مسیر قاف به جنگلی رسیدند. در میان جنگل دریاچه ای با آب های نقره ای غنوده بود. ستون هایی مورب از نور، سقف سبز را به فرش نقره ای متصل می کرد. زیبایی بی بدیل دریاچه مرغان را مبهوت ساخته بود. ولی هدهد از پس زیبایی متوجه فضایی غریب در دریاچه شد.
صدای نازک برخورد چیزی با آب سکوت دریاچه را شکست و همراه با آن مرغی عجیب در میان ستونی از نور نمایان شد. مرغی با پرهایی به رنگ خون ، منقاری سیاه و گردنی پر پیچ و خم.
سرش را به درون پرهایش فرو کرد و روی یک پا ایستاد. پس از مدتی نه چندان کوتاه سرش را بیرون آورد و در حالی که دوباره آن خم عجیب را به گردن خود می داد قطره ی اشکی از روی پرهایش غلتید و به درون دریاچه افتاد . سپس بار دیگر در دریای نقره ناپدید شد.
در حالی که هدهد به فکر فرو رفته بود صدای خنده ی مرغان به پا خاست. مرغی گفت:" تا به حال مرغی چنین مضحک در آسمان و زمین ندیده بودم." مرغ دیگری گفت:"گویی منقارش به سنگی خورده و خمیده گشته." مرغ دیگری گفت:"هر چه به او نگریستم مضحک تر از گردن او نیافتم. چون ماری بود که به دور شاخه ای پیچیده است." و همه ی مرغان بلند خندیدند.
بلبل از این خنده عصبانی شد و رو به مرغان گفت:"چگونه بر حال عاشقی خونین جگر این چنین می خندید؟ مگر اشک او را ندیدید؟ مگر از میان پرهای آتشینش ، آتش زبانه زده ی عشقش را ندیدید؟مگر نمی فهمید که شیدا گشته و در میان این جنگل سرد، عشق خود را ناله می کند؟"
در این حال مرغابی رو به مرغان چنین گفت:"ای نادانان و ای کم خردان بدانید که این مرغ از زاهدان است. به دور از سایر مرغان در این گوشه ی جنگل بر گناهان خود اشک می ریزد و استغفار می کند. بر او مخندید که در میان این آب خود را پاک کرده و منزه از گناه است."
جغد گفت:"ای مرغکان ، شما کی حال این مرغ بفهمید که نه خلوت دانید و نه عزلت. من حال این مرغ نیک می دانم. در طلب عزلتی است تا با خود سخن بگوید. زیرا که او هیچ کس را شایسته ی هم سخنی خود نیافته."
باز گفت:"من به قطع می دانم که او نه عاشق است و نه زاهد ، بلکه مرغی است که ملازم سلطانی بوده ولی به سبب ضعف از درگاه او رانده شده. در اوج عزت بوده و اکنون ذلیل گشته. پس بر این ناکامی و ضعف خود می گرید."
بوتیمار گفت:"او مرغ محزونی است. حزن در دل اوست .جهان را نمی بیند، در این ظلمات خود را محبوس کرده و از زیبایی جهان محروم نموده. نمی خواهد دریابد که دنیا مملو از خوشی و خرمی است. تا در این قفس اسیر است، کار او همین گریه و همین اشک و همین آه است."
وقتی همه داوری خود را در مورد مرغ غریب بیان کردند، منتظر شدند تا هدهد نیز نظری بدهد. هدهد نفسی عمیق کشید و فریاد زد:"ای مرغ سرخ پر، ما در پی سیمرغیم. آیا تو نیز با ما همراه می شوی؟"
...
بسم الله الرحمان الرحیم
تبیین ارتباط میان دو پدیده ی عقل و ایمان از مهمترین مسائل مطرح شده در حوزه ی فلسفه ی دین است . در طول تاریخ فلاسفه و متکلمان بزرگی در این باب ایراد سخن کرده اند و شاید هیچ یک از خطا مصون نبوده اند پس واضح است که نگارنده ی جوان این نوشته نیز از خطا مصون نبوده ونیازمند نظرات اهل اندیشه است.
خالی از لطف نخواهد بود اگر با حکمت مدرسی آغاز کنیم . توماس آکویناس به عنوان نماینده ی سرشناس این مکتب در پی آن بود که مبادی دین مسیح را با استمداد از حکمت یونان باستان به اثبات رساند . وی بر این عقیده بود که می توان یک نظام اعتقادات دینی را با عقل به اثبات رسانید و به آن ایمان آورد .
کلیفورد ، ریاضی دان انگلیسی ، را نیز می توان از طرفداران عقل گرایی به شمار آورد وی در جایی می نویسد :
"همیشه ، همه جا و برای همه کس ، اعتقاد به هر
چیزی بر مبنای قرائن ناکافی ، کاری خطا و نادرست
است . فرض کنید چنین شخصی در دوران کودکی یا
پس از آن عقیده ای را پذیرفته است ، و آن عقیده را
از خار هر گونه شکی که در ذهنش می خلد ، به دور
و ایمن نگه می دارد و طرح پرسش هایی را که موجب
تشویش آن عقیده می شوند ، کافر کیشانه تلقی
می کند. زندگی چنین شخصی گناهی عظیم در قبال
نوع بشر است..."
چنین دیدگاه افراطی سرانجام کلیفورد را بر آن داشت که اظهار دارد هیچ نظامی از اعتقادات دینی نمی تواند معیار های سخت گیرانه ی اثبات را برآورده سازد. بنابراین شخص عاقل نباید اعتقادات دینی داشته باشد. البته همه ی قائلین به این نوع نگرش دیدگاه کلیفورد را ندارند ، برخی چون جان لاک اعتقادات دینی را واجد شرایط اثبات پذیری می دانند.
همه ی ما علاقه مندیم که معتقد به اصولی باشیم که که کاملا قابل اثبات اند.ولی پرسشی مطرح است ، آیا عملا چنین تقاضایی از اعتقادات دینی قابل تحقق است؟ ودر وجهی کلی تر آیا نظریه ای وجود دارد که تفسیری عام از چیستی واقعیت ارائه دهد وکاملا قابل اثبات باشد؟بله شاید نظیر چنین نظریاتی را بتوان در حوزه هایی چون ریاضیات به دست آورد ، ولی پذیرفتن آنها به عنوان مفسر واقعیت به دور از خطا نخواهد بود. امروزه اکثر فیلسوفان حصول چنین نظریه ی جامعی را غیر ممکن دانسته اند.
دیدگاهی کاملا متفاوت را که در پی روشن نمودن این ارتباط است می توان در نوشته های کرکگارد متفکردانمارکی جستجو کرد:
"ایمان دقیقا تناقض میان شور بیکران فرد و عدم یقین
عینی است. اگر من قادر باشم خداوند را به نحو عینی
در یابم، دیگر ایمان ندارم، اما دقیقا از آن رو که بدین کار
قادر نیستم، باید ایمان آورم."
این دیدگاه همواره با مفاهیم عرفانی و زبان ادبیات چنان رخ می نماید که دل هر دیندار را با خود همراه می سازد.
"باخبر باشید که کسی شما را نرباید به فلسفه و مکر باطل"
( پولس حواری )
کانت از برجسته ترین چهره های این دیدگاه،با ارائه ی نظام اخلاقی خود سعی کرد دین را از چنگال چون و چرا ها به در آورد و با جدا کردن آن از حوزه ی عقل نظری کوشید تا به گمان خود ایمان را از بند استدلال رها کند.ولی با نظری به تاریخ در خواهیم یافت که کانت با تلاش های خود نه تنها دین را مقبول تر نکرد که آن را به سرعت از درجه ی اعتبار ساقط نمود.
تجربه ی دینی به عنوان عنصری حائز اهمیت فراوان در این دیدگاه مطرح شد. با دقتی ژرفتر در این باب در خواهیم یافت که این تجربه بدون داشتن پیش ذهنیاتی از اعتقادات قابل حصول نیست. چرا که شخص تجربه کننده نخواهد دانست به دامن چه تجربه ای در می غلتد.
کسی را در نظر آورید که اذعان دارد اعتقاداتش از نظر منطقی متناقض است ولی در پی اصلاح آن نرود. وی به احتمال بسیار زیاد از به تاراج رفتن آرامش خاطر درونی خود بیم دارد. حقیقت این است که هر دینی بدون داشتن پشتوانه هایی فکری سرنوشتی متفاوت با مسیحیت نخواهد داشت. حاصل چنین دیدگاهی سرانجام اعتقاداتی عبوس و خشک خواهد بود که نه قابل عرضه به کودکان و نو دینان است و نه تاب مقاومت در برابر نظرات مخالف را داراست. چنین وضعیتی به قطع مطلوب نظر رسولان الهی نیز نخواهد بود که آنان نیز برای متحول ساختن نظامات فکری انسانی مبعوث گشته بودند.
حال آیا از این تنگنای پیش رو مفری برای انسان باقی است؟
درست است که ارائه اثبات بر نظام اعتقاد دینی را رد کردیم ولی این به معنای مسکوت گذاشتن عقل نخواهد بود.می توان از این تحفه ی الهی برای برخورد نقادانه با دین بهره جست.عقل انتقادی ما را معذور می دارد که یقینی استدلالی بیش از آنچه برای ما مقدور است حاصل نماییم. ولی در عین حال به ما خواهد گفت که برای تصمیم گیری در مورد موضوعی چنین خطیر نمی توان قوه ی تعقل را تعطیل کرد.
کرکگارد در جایی می نویسد:
"کسانی که می کوشند به مدد تأملات انتقادی وعینی
درباره ی ایمان داوری کنند، قدم در راه بی پایانی
می گذارند و هرگز به مقامی نمی رسند که واجد ایمان
شوند و دیندار گردند."
آیا صرف بی پایان بودن این راه ادعای وی را به اثبات می رساند؟
آیا دینداری را، تنها به مقصد چنین مسیری می توان اطلاق کرد؟
چنین به نظر نمی رسد. این مسیری است که در دین امتداد دارد. با پیش رفتن در چنین مسیری است که انسان انسانیت خود را یافته وهر چه بیشتر به نور حقیقت نزدیک می شود.
حقا که عقل، این موجود پاک الهی، در طول تاریخ مورد ظلم فراوان واقع شده. زمانی او را به تنهایی در زیر بار سنگین سعادت بشری خرد کرده اند و زمانی دیگر به خاطر شکسته شدن کمرش او را ملامت نموده اند. آدمی باید بیاموزد که در برخورد با هر پدیده ای ابتدا می بایست ظرفیت های آن را معلوم کند تا چنین گرفتار افراط و تفریط نگردد.
والسلام
...

بسم الله الرحمن الرحیم
امسال نوروز با شکفتن گلی از تبار ابراهیم مقارن گشت که روزگاری نو را برای بشریت رقم زد.باغبانی چنان مهربان که خاربن ها را گلبن و بیابان ها را گلستان کرد.گلستان و بوستانی که گل هایش نه فقط یک بهار که هزار بهار است که عطر افشانی می کنند.گل هایی فریبا چون علی و سلمان و ابوذر که زینت مرغزار ابرارند.
مرحبا به تو ای شاه شمشاد قد،ای قهرمان شب معراج.آن زمان که روح القدس را توان همراهیت نماند،خداوند به ملایک گفت که آیا فهمیدید چیزی که من میدانستنم و شما نمی دانستید؟
کدام سنگ شکننده ی همت چون تو سرو قامتی است که ندای ایاک نعبد و ایاک نستعین را در سراسر گیتی طنین انداز کرد؟ کجاست روح پاکی که سخنان تو را بشنود و ابوذر وار شیفته ی تو نشود؟ در دامان پر مهر چه کسی است که مرد کاملی چون علی پرورش مییابد؟
موذتا اذان بگو تا از پس هزار سال بر روان بلند مردی درود بفرستیم که نام مبارکش تاجی است بر سر گلدسته های افتخار بشری.تا در نماز،این دردانه ی عبادات،شهادت دهیم که او اول رسم بندگی را به جا آورد و پس از آن رسول پروردگارش شد.تا متذکر شویم که او نه افسانه ای است دور از دست رس ، که بشری است چون ما.تا عهد الستی را فراموش نکنیم و بدانیم تا کجا توان رفتن داریم.
محمد را بشناسیم وبدانیم که چه کرد که محمد شد.تقدیس بدون شناخت آفتی است که خطر آن هر لحظه مزرعه ی معارف دینی را تهدید می کند.قبول کنیم که اندیشه ی آدمیان در سیلان است و بالطبع غیر مصون از خطا. خطای اندیشه ها را بپذیریم و آن را با فریاد و تهدید و ارعاب پاسخ نگوییم. نگذاریم محمد قرآن خاک خورده ای بر سر طاغچه ی دل باشد.که این قطعا ظلمی است در حق هدف والای والاترین مرد تاریخ.
والسلام
...